قسمت پنجم داستان ضحاک

در دوران ضحاکی مردم نه در کوی و برزن امنیت دارند و نه حتی در پستوی خانه...

نوبت به ورود کاوه به داستان است؛

با گرسنگی های پیاپی مارهای بر دوش روییده ضحاک ظالم، نوبت به دست بستن پسرکاوه شد تا

اینبار با مغز فرزند وی شکم مارهای آزار دهنده بر دوش مرد تازی سیر شود.

تاریخی ترین صحنه این داستان ورود کاوه به کاخ حاکم ظالم است که با فریاد و اعتراض وارد می شود

تا فرزند بی گناهش را برهاند.

یکی بی زیان مرد آهنگرم                                ز شاه آتش آید همی بر سرم

فریاد اعتراض آهنگر داد خواه، سبب میشود ضحاکی که تا آنروز فریاد دادخواهی نشنیده بود را مجاب

کند تا پسرش را برهاند. و ضحاک در مقابل از وی می خواهد تا گواهی دهد عدالت ضحاک عرب را !

و اکنون نوبت کاوه آهنگر؛ مرد ایرانی است تا در این امتحان سر بلند بیرون آید...

پایان قسمت پنجم

بیچاره اسفندیار

بیچاره اسفندیار؛ کتابی به قلم علی اکبر سعیدی سیرجانی.

این کتاب از آن دسته نگاشته های اثر گذار و از آن دسته از داستانهای جذاب شاهنامه فردوسی است.

فـــردوسی بزرگ با باریک بینی و شناخت شخصیتهای داستانش، سعی دارد تصویر گری باشد ماهر از ،

نگون بختی نقش اول داستانش. از ابتدا تا انتها خواننده همراه اسفندیار می رود تا سرنوشت خودکامگی

و هوسرانی و قدرت طلبی او را شاهد باشد. اما چرا بیچاره اسفندیار؟! مگر او در پی قدرت نبود؟ مگر او

خود مسیر را انتخاب نکرد؟

ســـعیدی سیرجانی به خوبی اسفندیار داستان را بیچاره و درمانده می بیند در برابر میل به قدرت و جور

بی پایان پدر!

بیچاره اسفندیار سرنوشت آدم هاییست که ما هر روز می بینیمشان، آدم هایی که در تاریخ چهره شان

عوض می شود اما ماهیت شان یکیست و سرنوشتشان نیز هم.

قسمت چهارم داستان ضحاک

بعد از یک سال تصمیم گرفتیم با تمام مشکلات موجود داستان ضحاک در شاهنامه را ادامه بدهیم.

در پایان قسمت سوم تا بدان جا رسیدیم که شیطان در لباس طبیبی ظاهر شد تا علاجی برای دو

مار روییده بر دوش ضحاک پیدا کند.

------

طبیب چاره را در سیر نگاه داشتن مار ها می بیند و خب! چه غذایی؟

مغز مردان جوان فقط مار ها را راضی می کرد...

چه مثال زیبایی فردوسی حکیم میزند، مغز مرد جوان! کانون اندیشه و سازندگی! عجب ابلیسیست.

هر روز سربازان ارگ حکومتی پسران جوان را با زور دستگیر و به کاخ می بردند و مغز جوان خردمـــــند

ایرانی را به خورد مارهای بر دوش ضحاک روییده می دادند  تا مبادا شاه از درد دو مار غمگین شود!

پایان قسمت چهارم

ایران، از زبان فردوسی


ندانی که ایـــران نشستِ   من است     جهـــان سر به سر  زیر  دست ِ منست

 

هنر   نزد  ایرانیان  است و  بـــس          ندادند   شـیر    ژیان   را    به کــس

 

همه   یکـدلانند   یـزدان   شنــــاس       بـه  نیکـــی  ندارنـــد  از  بـد   هـراس

 

نمــانیم کین بـــــوم، ویران کننـــــد         همی غــارت از شهـــر ایــــــران کنند

 

نخـــوانند بر مــا کـــسی آفــــــرین         چو ویـــران بود بـــــوم ایــران زمــین

ادامه داستان ضحاک

از فروردین سال آینده و با رفع برخی مسائل مجددا داستان ضحاک ماردوش، را دنبال خواهیم نمود.

تقدیم به استاد شهرام ناظری

و... یک شب آتش در نیستانی فتاد؛

بی تردید برای دوستداران موسیقی اصیل ایرانی این شبها شبهای فراموش ناشدنیی بوده است.

طنین صدای گرم استاد شهرام ناظری عزیز آنهم پس از دو سال؛ چه هیجان آور و چه رویایی...

ناظری بزرگوار نفست گرم و دلت خرم باد، که دل و جان ما را صفایی تازه بخشیدی.

امیدوارم قدر مردانی چون تو را ما بیشتر از بیگانگان بدانیم،

امیدوارم تمام شاهنامه را برای سرزمینت بازخوانی کنی،

امیدوارم سلامت باشی...

توضیحی مختصر برای یک داستان

متاسفانه و به دلیل برخی مسائل غیر قابل ذکر فعلا از ادامه دادن داستان ضحاک ماردوش معذورم!!!!!

این داستان بخشی از شاهنامه فردوسی است که هزار سال از سروده شدن آن می گذرد. اما گویا

اکنون ادامه دادن آن صلاح نباشد.

قسمت سوم داستان ضحاک

گفتیم که آشپز که در واقع همان ابلیس استاد ضحاک بود خواست بر شانه های ضحاک بوسه بزند، ضحاک هم

که دید درخواست چندان بزرگی نیست موافقت کرد. ضحاک شانه هایش را برهنه کرد و با غرور تمام اجازه

داد تا آشپز بر شانه هایش بوسه زند. اما پس از بوسیدن شانه های ضحاک همه در حیرت فرو رفتند، ابلیس

گویی که آب شد و در زمین فرو رفت در برابر دیدگان حضار نا پدید شد، زیرا ماموریت نحس خود را پایان یافته

دید.

دو مار سیاه از دو کتفش برست          غمی گشت و از هرسویی چاره جست

بر اثر بوسه ابلیس دو مار سیاه نا آرام بر دوش ضحاک روییدند و به راستی که اگر حرص قدرت در انسانی رشد

کند تا گور هم او را رها نمی کند و می آزارد. ضحاک برای رفع این عذاب دائمی از هر کسی چاره خواست اما

کسی را برای چاره نیافت! چاره در بریدن آن دو مار دید، اما شگفتا که دوباره آن دو مار روییدند و ...

طبیبان درمانده از درمان درد پادشاه یکی یکی از محضر او مرخص می شوند و نوبت میرسد به استاد!

اینبار در لباس طبیبی توانا ظاهر می گردد تا به در مان درد ضحاک بیاید و چاره دردی را که ساخته بدو بدهد.

پایان قسمت سوم

(قسمت دوم از داستان ضحاک)....

ضحاک از نژاد عرب بود، او در حکمرانی نشانی از پدر مردم دوستش نداشت.

و به سبک قدرت طلبان دستگاهی عظیم برای حکومتش بر پا کرد و قطعا از مهمترین قسمتها باید

آشپز خانه در بار می بـــــــود که افراد خبره برای شکم چرانی در خدمت باشند، از اینرو ابلیس که پیشتر ،

با نیرنگ توانسته بود ضحاک را به قتل پدر تحریک کند، خود را در لباس آشپزی خبره مهیای خدمت به

ضحاک کرد، البته ابلیس برای پیش برد اهداف خود ضحاک را چون شاگردی همراهی می کرد و در

اصل ماجرا ضحاک در خدمت شیطان بود...

ابلیس که به لباس آشپز ضحاک در آمده برای شاه تازه به قدرت رسیده خوراکهای پر گوشت مهیا،

می کرد تا دندانهای ضحاک جوان به گوشت و خون آشنایی پیدا کند تا زمینه برای خونریزی و کشتار

های بعدی که به فرمان ضحاک انجام خواهد شد مهیا شود (آن زمان عرب های بادیه نشین چندان

با غذاهای این چونینی آشنا نبودند)

شه تازیان چون به خوان دست برد                        سر کم خرد مهر او را سپرد

ضحاک بنده آشپز چیره دستش شده بود و به تحسین او پرداخت و بدو گفت چه چیزی می خواهی

تا بعنوان تشویق به تو بدهم...

اما آشپز تنها یک چیز از او خواست:

که فرمان دهد تا سر کتف اوی                         ببوسم، بمالم برو چشم و روی

او فقط در خواست کرد تا بر شانه های شاهش بوسه بزند، توفیقی که فقط برای بلند پایگان دربار گاهی

میسر می شود، این یک اعلام وفاداری از سوی ابلیس به شاه جوان بود.

پایان قسمت دوم

ضحاک که بود؟ (قسمت اول از داستان ضحاک)

داستان ضحاک ماجرایی آموزنده و سراسر عبرت است،

داستان ضحاک را باید از جایی شروع کنم که مردم از کژ رفتاری های جمشید پادشاه ناراضی شده

بودند و بدنبال تغییر در اوضاع کشور بودند.

ضحاک در شاهنامه اینطور معرفی شده است، ضحاک پسر مرداس بود و اصالت ایرانی نداشت.

جالب است که مردم ایران با اصرار فراوان وی را بعنوان شاه ایران بر می گزینند.

ضحاک پیش از این که فرمانروای ایران شود با قتل پدرش تبدیل به فرمانروای دشت نیزه وران که گویا

سرزمینی در همسایگی ایران آن زمان بوده است میشود.

پدر ضحاک به دادگری شهرت داشت و انسانی نیک بود، بر اساس داستان شاهنامه ضحاک که پیوسته

تحت تاثیر شیطان بود به تحریک شیطان پدر را کشت، آنهم با این منطق:

" که چرا تا ضحاک جوان هست پدر پیرش باید فرمانروایی کند"

---

در همین زمان در ایران جمشید شاه ایران، خود را در اوج قدرت می دید و چون خود بینی او را در آغوش

کشید فر ایزدی از او دور شد، ضحاک زمان را برای گشایش مرزهای فرمانروایی مناسب دید و از سویی

ایرانیان بی خبر از نهاد ضحاک ستمگر از وی حمایت کردند تا وی شاه و فرمانروای ایران شود،

آسان تر از آن چه ضحاک می اندیشید، او فرمانروای ایران شد.

پایان قسمت اول

داستان ضحاک در شاهنامه

قصد دارم داستان سراسر پند ضحاک ماردوش را که فردوسی بزرگ به زیبایی نقل کرده است

را بر روی همین صفحه برای شما قرار بدهم.

---

اینکه ضحاک که بود، چه کرد و پایانش چه شد. داستانی آموزنده و جالب.

با من همراه باشید.

چو کشور ز ضحاک بودی تهی...

چوکشور ز ضحاک بودی تهی
یکی مایه ور بد بسان رهی

که او داشتی گنج و تخت و سرای

شگفتی به دل سوزگی کدخدای

ورا کندرو خواندندی بنام

به کندی زدی پیش بیداد گام

به کاخ اندر آمد دوان کند رو

در ایوان یکی تاجور دید نو

نشسته به آرام در پیشگاه

چو سرو بلند از برش گرد ماه

ز یک دست سرو سهی شهرناز

به دست دگر ماه‌روی ار نواز

همه شهر یکسر پر از لشکرش

کمربستگان صف زده بر درش

نه آسیمه گشت و نه پرسید راز

نیایش کنان رفت و بردش نماز

برو آفرین کرد کای شهریار

همیشه بزی تا بود روزگار

خجسته نشست تو با فرهی

که هستی سزاوار شاهنشهی

جهان هفت کشور ترا بنده باد

سرت برتر از ابر بارنده باد

فریدونش فرمود تا رفت پیش

بکرد آشکارا همه راز خویش

بفرمود شاه دلاور بدوی

که رو آلت تخت شاهی بجوی

نبیذ آر و رامشگران را بخوان

بپیمای جام و بیارای خوان

کسی کاو به رامش سزای منست

به دانش همان دلزدای منست

بیار انجمن کن بر تخت من

چنان چون بود در خور بخت من

چو بنشنید از او این سخن کدخدای

بکرد آنچه گفتش بدو رهنمای

می روشن آورد و رامشگران

همان در خورش باگهر مهتران

فریدون غم افکند و رامش گزید

شبی کرد جشنی چنان چون سزید

چو شد رام گیتی دوان کندرو

برون آمد از پیش سالار نو

جشن سده یکی از جشنهای دیرینه ایرانی

جشن سده در شاهنامه فردوسی

بر آمد به سنگ گران سنگ خرد
هم آن و هم این سنگ گردید خرد

فروغی پدید آمد از هر دو سنگ

دل سنگ گشت از فروغ آذرنگ

جهـاندار پیش جهان آفرین

نیایش همی کرد و خواند آفرین

که اورا فروغی چنین هدیه داد

همین آتش آن گاه قبله نهاد

یکی جشن کرد آنشـب و باده خورد

سده نام آن جشن فرخنده کرد

ستایش خرد در شاهنامه فردوسی

کنون ای خردمند وصف خرد

بدین جایگه گفتن اندر خورد

کنون تا چه داری بیار از خرد

که گوش نیوشنده زو برخورد

خرد بهتر از هر چه ایزد بداد

ستایش خرد را به از راه داد

خرد رهنمای و خرد دلگشای

خرد دست گیرد به هر دو سرای

شاهنامه فردوسی

نخوانند بر ما کسی آفرین...

نباشد همی نیــــک و بد پایدار

همان به که نیکی بود یادگار

دراز است دست فلــک بر بدی

همی نیکویی کن اگر بخردی

چو نیکی کنی، نیکی آید برت

بدی را بدی باشد اندر خورت

چو نیکی نمایدت کیهان خدای

تو با هر کسی نیز نیکی نمای

نمانیم کین بـــــوم ویران کنند

همی غارت از شهر ایران کنند

نــــخوانند بر مــا کسی آفرین

چو ویران بود بوم ایران زمین

دریغ است ایران که ویران شود

کنام پلنگان و شیران شود

شاهنامه فردوسی

پادشاهی خسرو پرویز از زبان فردوسی

چو خسرو نشست از برتخت زر

                                                          برفتند هرکس که بودش هنر

گرانمایگان را همه خواندند

                                                          بر آن تاج نو گوهر افشاندند

به موبد چنین گفت کاین تاج وتخت

                                                          نیابد مگر مردم نیک بخت

مبادا مرا پیشه جز راستی

                                                         که بیدادی آرد همه کاستی

ابا هرکسی رای ما آشتیست

                                                      ز پیکار کردن سرماتهیست

شاهنامه فردوسی