شب یلـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــدا

به جمشید و کوروش به رستم درود

به شه نامه خوانان ایــــــــــران درود

همانان که یلـــــــــدا سبک نشمرند

به آن آریا نسل پــــــــــــــــاکان درود


شب یلداتون پر از شادی های بی پایان، به امید طلوع خورشید مهربانی و به امید طلوع خورشید آرامش

شب یلدای 1391



شب یلدایتان فرخنده باد

سال 1314، تولد فرهنگستان زبان

 بی تردید پاسداری از زبان مادری و نیز ایستادن در برابر زبانهای بیگانه یک امر پر اهمیت برای حفظ یک فرهنگ

است.

در سال 1314 و به دستور رضا شاه پهلوی فرهنگستان زبان برای اولین بار در ایران متولد شد و وظیفه اصلی

آن پاسداری از زبان پارسی و نیز یکسان سازی رسم الخط فارسی بود.

در کشور ما در چند دوره فرهنگستان منحل و دوباره ایجاد شده است اما بی تردید، فرهنگستان زبان در دوره

اول بسیار کار آمدتر از دیگر دوره ها بوده و هست.

توضیحی مختصر برای یک داستان

متاسفانه و به دلیل برخی مسائل غیر قابل ذکر فعلا از ادامه دادن داستان ضحاک ماردوش معذورم!!!!!

این داستان بخشی از شاهنامه فردوسی است که هزار سال از سروده شدن آن می گذرد. اما گویا

اکنون ادامه دادن آن صلاح نباشد.

قسمت سوم داستان ضحاک

گفتیم که آشپز که در واقع همان ابلیس استاد ضحاک بود خواست بر شانه های ضحاک بوسه بزند، ضحاک هم

که دید درخواست چندان بزرگی نیست موافقت کرد. ضحاک شانه هایش را برهنه کرد و با غرور تمام اجازه

داد تا آشپز بر شانه هایش بوسه زند. اما پس از بوسیدن شانه های ضحاک همه در حیرت فرو رفتند، ابلیس

گویی که آب شد و در زمین فرو رفت در برابر دیدگان حضار نا پدید شد، زیرا ماموریت نحس خود را پایان یافته

دید.

دو مار سیاه از دو کتفش برست          غمی گشت و از هرسویی چاره جست

بر اثر بوسه ابلیس دو مار سیاه نا آرام بر دوش ضحاک روییدند و به راستی که اگر حرص قدرت در انسانی رشد

کند تا گور هم او را رها نمی کند و می آزارد. ضحاک برای رفع این عذاب دائمی از هر کسی چاره خواست اما

کسی را برای چاره نیافت! چاره در بریدن آن دو مار دید، اما شگفتا که دوباره آن دو مار روییدند و ...

طبیبان درمانده از درمان درد پادشاه یکی یکی از محضر او مرخص می شوند و نوبت میرسد به استاد!

اینبار در لباس طبیبی توانا ظاهر می گردد تا به در مان درد ضحاک بیاید و چاره دردی را که ساخته بدو بدهد.

پایان قسمت سوم

(قسمت دوم از داستان ضحاک)....

ضحاک از نژاد عرب بود، او در حکمرانی نشانی از پدر مردم دوستش نداشت.

و به سبک قدرت طلبان دستگاهی عظیم برای حکومتش بر پا کرد و قطعا از مهمترین قسمتها باید

آشپز خانه در بار می بـــــــود که افراد خبره برای شکم چرانی در خدمت باشند، از اینرو ابلیس که پیشتر ،

با نیرنگ توانسته بود ضحاک را به قتل پدر تحریک کند، خود را در لباس آشپزی خبره مهیای خدمت به

ضحاک کرد، البته ابلیس برای پیش برد اهداف خود ضحاک را چون شاگردی همراهی می کرد و در

اصل ماجرا ضحاک در خدمت شیطان بود...

ابلیس که به لباس آشپز ضحاک در آمده برای شاه تازه به قدرت رسیده خوراکهای پر گوشت مهیا،

می کرد تا دندانهای ضحاک جوان به گوشت و خون آشنایی پیدا کند تا زمینه برای خونریزی و کشتار

های بعدی که به فرمان ضحاک انجام خواهد شد مهیا شود (آن زمان عرب های بادیه نشین چندان

با غذاهای این چونینی آشنا نبودند)

شه تازیان چون به خوان دست برد                        سر کم خرد مهر او را سپرد

ضحاک بنده آشپز چیره دستش شده بود و به تحسین او پرداخت و بدو گفت چه چیزی می خواهی

تا بعنوان تشویق به تو بدهم...

اما آشپز تنها یک چیز از او خواست:

که فرمان دهد تا سر کتف اوی                         ببوسم، بمالم برو چشم و روی

او فقط در خواست کرد تا بر شانه های شاهش بوسه بزند، توفیقی که فقط برای بلند پایگان دربار گاهی

میسر می شود، این یک اعلام وفاداری از سوی ابلیس به شاه جوان بود.

پایان قسمت دوم