چو کشور ز ضحاک بودی تهی...
| چوکشور ز ضحاک بودی تهی | یکی مایه ور بد بسان رهی | |
|
که او داشتی گنج و تخت و سرای |
شگفتی به دل سوزگی کدخدای | |
|
ورا کندرو خواندندی بنام |
به کندی زدی پیش بیداد گام | |
|
به کاخ اندر آمد دوان کند رو |
در ایوان یکی تاجور دید نو | |
|
نشسته به آرام در پیشگاه |
چو سرو بلند از برش گرد ماه | |
|
ز یک دست سرو سهی شهرناز |
به دست دگر ماهروی ار نواز | |
|
همه شهر یکسر پر از لشکرش |
کمربستگان صف زده بر درش | |
|
نه آسیمه گشت و نه پرسید راز |
نیایش کنان رفت و بردش نماز | |
|
برو آفرین کرد کای شهریار |
همیشه بزی تا بود روزگار | |
|
خجسته نشست تو با فرهی |
که هستی سزاوار شاهنشهی | |
|
جهان هفت کشور ترا بنده باد |
سرت برتر از ابر بارنده باد | |
|
فریدونش فرمود تا رفت پیش |
بکرد آشکارا همه راز خویش | |
|
بفرمود شاه دلاور بدوی |
که رو آلت تخت شاهی بجوی | |
|
نبیذ آر و رامشگران را بخوان |
بپیمای جام و بیارای خوان | |
|
کسی کاو به رامش سزای منست |
به دانش همان دلزدای منست | |
|
بیار انجمن کن بر تخت من |
چنان چون بود در خور بخت من | |
|
چو بنشنید از او این سخن کدخدای |
بکرد آنچه گفتش بدو رهنمای | |
|
می روشن آورد و رامشگران |
همان در خورش باگهر مهتران | |
|
فریدون غم افکند و رامش گزید |
شبی کرد جشنی چنان چون سزید | |
|
چو شد رام گیتی دوان کندرو |
برون آمد از پیش سالار نو |
+ نوشته شده در ۱۳۹۱/۰۷/۲۱ ساعت توسط امیر
|
مینویسم ،