گفتیم که آشپز که در واقع همان ابلیس استاد ضحاک بود خواست بر شانه های ضحاک بوسه بزند، ضحاک هم

که دید درخواست چندان بزرگی نیست موافقت کرد. ضحاک شانه هایش را برهنه کرد و با غرور تمام اجازه

داد تا آشپز بر شانه هایش بوسه زند. اما پس از بوسیدن شانه های ضحاک همه در حیرت فرو رفتند، ابلیس

گویی که آب شد و در زمین فرو رفت در برابر دیدگان حضار نا پدید شد، زیرا ماموریت نحس خود را پایان یافته

دید.

دو مار سیاه از دو کتفش برست          غمی گشت و از هرسویی چاره جست

بر اثر بوسه ابلیس دو مار سیاه نا آرام بر دوش ضحاک روییدند و به راستی که اگر حرص قدرت در انسانی رشد

کند تا گور هم او را رها نمی کند و می آزارد. ضحاک برای رفع این عذاب دائمی از هر کسی چاره خواست اما

کسی را برای چاره نیافت! چاره در بریدن آن دو مار دید، اما شگفتا که دوباره آن دو مار روییدند و ...

طبیبان درمانده از درمان درد پادشاه یکی یکی از محضر او مرخص می شوند و نوبت میرسد به استاد!

اینبار در لباس طبیبی توانا ظاهر می گردد تا به در مان درد ضحاک بیاید و چاره دردی را که ساخته بدو بدهد.

پایان قسمت سوم