قدر خودمان را نمی دانیم؛

قدر هر آنچه داشتیم و داریم را نمی دانیم و همین ندانستن سبب می شود همه چیز را از دست

بدهیم. ما مردمانی بودیم با حافظه ای قوی، مردمانی بودیم که آنقدر ذهن مان جا داشت کــــــه

شاهنامه، بوستان و غزلیات حافظ را نگه دارد.

آنقدر حواسمان بود و می فهمیدیم که صد سال پیش داد عـــدالت و مشروطه خواهی سر دادیم،

خیلی زودتر از همسایه هایمان.

آنقدر می فهمیدیم که حرف مصدق برایمان دلنشین بود و در قلب همین فهمیدن های همین عصر

سهراب، نیما، آل احمد، جمالزاده، هدایت، چوبک و... پدید آمدند.

باور کنیم همه این اسم های آشنا خودماییم و قدر بودنمان را بدانیم.

باور کنیم که تاریخ این روزگار نیز با نام ما رقم می خورد. پس قدر بدانیم این نفس ها را...