قسمت ششم داستان ضحاک
خروشید و برجست لرزان ز جای بدرید و بسپرد محضر به پای
روح عدالت خواهش به او اجازه نداد گواهی عدل ضحاک را امضا کند؛ محضر را پس از خوانــــدن پاره
کرد و بر زمین کوبید، دست پسر را گرفت و با فریاد و اعتراض از کاخ بیرون شد، و چه حیرتی در میان
غلامان و وزیران و چاپلوسان از این حرکت شجاعانه...
ضحاک آشفته از این حرکت آنچه را که دید تیغ انتقام ملتی ستم دیده بود که بر وی کشیده شــــده
است.
از این پس کاوه تنها نیست، پس از بازگشت میان مــــردمان و شنیدن آنچه او کرده بود جمعیت آماده
اعتراض و طغیان پشت وی بودند.
کاوه نیزه ای برافراشت و پیش بند آهنگری اش با آن همه سوراخ که حاصل آتش کار وی بود و بی تردید
مراد فردوسی از بیان این تصویر دل چاک چاک ملتی رنج دیده بوده را بر آن آویخت.
فریاد های کــــاوه دل مرده مردمان رنج دیده را زنده کرد و سیل جــــمعیت بود که در پشت سر وی و در
پشتیبانی از اعتراض کاوه همراه او شد.
پایان قسمت ششم
مینویسم ،